تبلیغات
یواشکی های من - حال نوشت...
یواشکی های من
یواشکی هایم رابلندمیگویم تابدانند ایران کوفه نیست... عمرا بگذاریم "سیدعلی"تنهابماند
جمعه 23 مرداد 1394 :: نویسنده : فائزه افشارکیا
عزا داری برا آقامون امام صادق تو حرم فرزندش امام رضا بی نظیر بود...

نوشتم که یادم بمونه!!

تمام خیابان های اطراف حرم  پر  بود از مردم سیاه پوشی که برای عرض تسلیت به امام رضا به سمت حرم میرفتند!!

دیوارها  پارچه های مشکی نصب شده بود که با خط رشت نوشته شده بود: آجرک الله یا بقیه الله یا صاحب الزمان...

بعضی ها هم طبق معمول گوشی بدست یا فیلم میگرفتند یا سلفی...

منتظر شهدای گمنام بودم،اما ظاهرا شهدا قبل اومدن ما تشییع شده بودند!

نمیدانم چرا دلم حسابی هوای شهدا را کرده بود، بی اختیار گوشه ی چادرم خیس اشک شد.

ورودی حرم شلوغ بود وهمهمه ، دلم شکست انگار غریبی بقیع روی دوشم سنگینی میکرد ...

قرار شد برای نماز به زیر زمین حرم برویم، اما باز هم جایی برای سوزن انداختن نبود مردم سنگ تمام برای عزای امام غریبشان گذاشته

بودند ، به سختی جایی برای نماز پیدا کردیمو نشستیم.

ده دقیقه ای مشغول گوش دادن روضه ای که داخل حرم پخش میشد بودم ، میثم مطیعی باز هم غوغا کرده بود .!!

تشنه بودم با اصرار اینکه زود بر میگردم مادرم اذن خروج داد...

از پله های زیر زمین بالا آمدم و آبخوری را پیدا کردم ، آب که نوش جان شد تصمیم به تجدید وضو گرفتم ، وضو خانه غوغا بود بعد از

کلی پایین و بالا وضو گرفتن با موفقیت انجام شد دوباره ورودی خانومها که غلغله بود و در نهایت وقتی به زیر زمین رسیدم در ها را

بسته بودند دوباره مجبور شدم به مقصد قبلی برگشته و آب نوش جان کنم.

کلافه بودم وبه بد بیاری های امروز فکر میکردم:

بسته شدن در زیر زمین...

شلوغی وضوخانه...

همهمه ی ورودی...

با عصبانیت قدم میزدم و دلم پر بود از خودم از تشنگی که حالا آواره ام کرده بود

با دیدن تابوت شهدای گمنام نا خود آگاه ایستادم ، مردم پشت سرشان میدویدند !!!

هنوز شوکه بودم و نمیدانستم باید چه کنم ، اشک میریختم و بی حرکت نگاهشان میکردم  تا به خودم آمدم شهدا دور شده بودند

تنها راهم این بود که عکس بگیرم و یادم باشد مهربانی این روزشان را...

خدا را شکر کردم و از آقا تشکر باورم نمیشد در ها بسته شده بودند تا شهدا را ببینم ، این بزرگترین اتفاقی بود که ذوق زده ام کرد

اینبار با متانت و صبوری قدم برداشتم و به اتفاق های خوب یک ساعت پیش فکر میکردم

به بسته بودن در زیر زمین...

شلوغی وضوخانه...

همهمه ی ورودی...

                            




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

خون دادن برای " امام خمینی " زیباست...
اما..
خون دل خوردن برای " امام خامنه ای " زیباتر ...!!
شهیدآوینی


مدیر وبلاگ : فائزه افشارکیا
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :